داغ تنهایی
داغ تنهايي
داغ تنهايي
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سرد مهري بين كه كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شور بختي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هر كدام از شعلهاي در آتشند
در ميان پاكبازان، من نه تنها سوختم
جان پاك من "رهي" خورشيد عالم تاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم.
"رهي معيري"
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط زانا مجیدی
|
با سلام و عرض ادب خدمت شما بازدید کننده ی محترم و گرامی