یک نفر دنبال خدا می گشت.....!

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد. پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو. او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم. آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود. نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود از خدا خبری نبود نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو؛ آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد خدا آن جا بود بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه..

نظرات جمعی از دانشجویان ساکن در یک خوابگاه دانشجویی در مورد سوسک

نظرات جمعی از دانشجویان ساکن در یک خوابگاه دانشجویی در مورد سوسک :


دانشجوی حقوق : با اینکه همیشه شاهد اعمال دانشجویان است ولی هیچوقت و در هیچ دادگاهی علیه آنان شهادت نمی دهد !
دانشجوی جغرافیا
: مکان ، آب و هوا و شرایط محیطی در او تاثیری ندارد چون او همه جا هست !
دانشجوی مهندسی
: شجاعتش برایم قابل تحسین است چون ماکت هر پل یا ساختمانی را که می سازم بدون توجه به احتمال تخریب آن ، به رویش می رود و افتتاحش می کند !
دانشجوی پزشکی
: تنها موجودی است که از تیغ تشریح من هراسی ندارد و به طرفم می آید تا با فدا کردن جانش موجب پیشرفت علم پزشکی شود !
دانشجوی مدیریت
: با آن جثه کوچک ، آنچنان خانواده پر جمعیتش را مدیریت و اداره می کند که انگار مدیر بودن باید در خون هر کس باشد و درس خواندن بی فایده است !
دانشجوی زبان و ادبیات فارسی
: او هیچوقت حرفی نمی زند ولی با سکوتش هزاران حرف را به من می آموزد !
دانشجوی روانشناسی
: درون گرا ، خجالتی ، کم حرف ، یک شخصیت منحصر به فرد !
دانشجوی علوم سیاسی
: به هیچ دسته و گروهی وابسته نیست ، تک و تنها برای هدفش تلاش می کند !
دانشجوی برق
: وقتی روشنایی و خاموشی در نحوه حرکت او بی تاثیر است من را متوجه نیرویی فراتر از برق می کند !
دانشجوی کامپیوتر
: مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است !
دانشجوی فیزیک هسته ای
: زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست !
دانشجوی تربیت بدنی
: آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود !
دانشجوی زبان شناسی
: هیچکس زبانش را نمی فهمد !
دانشجوی علوم تربیتی
: شیوه تربیتی او در تعلیم فرزندان بی شمارش برایم قابل احترام است چرا که تمام آن فرزندان بی چون و چرا ادامه دهنده راه او می باشند !
دانشجوی زمین شناسی
: کاش می توانستم به مانند او به اعماق زمین بروم و ندیدنی ها را ببینم !
دانشجوی زبان انگلیسی : It is always silent

دانشجوی تاریخ
: گذشت اعصار و قرون نتوانسته هیچ تاثیری در ظاهر و عقاید و شیوه زندگی او بگذارد !
دانشجوی فلسفه
: همیشه فلسفه وجودی او برایم سوال بوده ولی مطمئنم که درپس خلقتش هدفی والا نهفته است !
دانشجوی هنر
: هیچوقت منتظر نمی شود تا بتوانم پرتره اش را تمام کنم !
دانشجوی مکانیک
: با الهام از او توانستم خودرویی بسازم که هم در آب و خشکی حرکت کند و هم بتواند از سطوح صاف و صیقلی بالا برود!
دانشجوی آمار
: بدون شک از یک روش آماری قوی برای محاسبه تعداد فرزندانش بهره می برد !
دانشجوی اخلاق
: آنقدر با مرام و پایبند به اخلاقیات است که تا به حال نگذاشته هیچکس اشک او را ببیند حتی زمانیکه فرزندش را جلوی چشمانش له می کنند !
دانشجوی علوم ارتباطات
: تا او هست ، هیچکس تنها نیست !

افراد مختلف چگونه فیل شکار می کنند؟

افراد مختلف چگونه فیل شکار می کنند؟


ریاضی دان ها :
ریاضی دان ها به آفریقا می روند، هر موجودی که فیل نیست را کنار می گذارند و سپس یکی از آنهایی که باقی مانده است را می گیرند. البته ریاضی دان های باتجربه، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد، آنگاه به آنجا می روند.
استادان ریاضی، ابتدا ثابت می کنند که حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجویان باقی می گذارند.
کامپیوتردان ها:
دانشمندان علوم کامپیوتر، شکار فیل را از طریق اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند:
1) برو به آفریقا.
2) از دماغه رود نیل(جنوبی ترین نقطه آفریقا) شروع کن.
3)به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما.
4) در هر گذر،
الف- هر حیوانی را که می بینی شکار کن.
ب- آن را با فیل مقایسه کن.
پ- اگر با هم برابر بودند کار تمام است، وگرنه به مرحله 3 برو.
برنامه نویسان باتجربه، ابتدا یک فیل را در قاهره(شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.
مهندسان:
مهندسان به آفریقا می روند و به طور تصادفی حیوانات خاکستری رنگ را می گیرند و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا یکی از حیواناتی که گرفته اند وزنش به اضافه یا منهای 15 درصد وزن یک فیلی که از قبل شناخته شده است، باشد.

مورچه و سلیمان نبی

مورچه و سلیمان نبی (ع)

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم  و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."
 سلیمان به مورچه گفت : "وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"

مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

اگر چه پر شکسته‏اى حسین را صدا بزن

اگر که دل شکسته‏اى حسین را صدا بزن 

اگر ملول و خسته‏اى حسین را صدا بزن

در این بهار معرفت پرستوى بهارى‏ام 

اگر چه پر شکسته‏اى حسین را صدا بزن

سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب 

لب از ترانه بسته‏اى حسین را صدا بزن

تو سر به زانوى غمى زشَرم کرده‏هاى خود 

چرا غمین نشسته‏اى حسین را صدا بزن

اگر به باغ آرزو به عشق کربلاى او 

دل از همه گسسته‏اى حسین را صدا بزن

قالی زندگی

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگی ات را نخرند...

...

پیش از این که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم...

در این جهان ظلمانی

در این دنیای پر کینه

نزد کسانی که نیازمند من اند

کسانی که نیازمند ایشانم

تا دریابم

شگفتی کنم

باز شناسم

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند...

طنز

(چوپان دروغگو )
« چوپان دروغگو ، توبه کرد. او روزی سه بار پیاده به زیارت می رود. حتی تمام گوسفندانش را قربانی کرد و گوشتش را به فقرا بخشید. » این مطلب تیتر صفحه اول یکی از روزنامه ها بود. این روزنامه به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، توقیف شد.

(بچه بزغاله ها )
گرگ چند ضربه ی محکم به در زد. بچه بزغاله ها گفتند: کیه؟ گرگ گفت: منم مادرتون. بچه بزغاله ها گفتند: خجالت بکش، عصر اینترنته به جای اینکه ما رو یه لقمه چپ کنی ، بیا با هم گفتگوی تمدن ها کنیم .

(زورو )
دیگر به هیچ کس کمک نمی کرد. هر وقت خبردار می شد، مشکلی برای کسی پیش آمده، زیر لب می گفت : بی خیال! اعلامیه ای هم در تمام شهر، پخش کرده بود و روی آن نوشته بود: زورو مرد! به علت سهمیه بندی بنزین دیگر نمی توانم هر دقیقه به این ور و آن ور شهر بیایم و به کسی کمک کنم . خیلی مرد باشم پول اجاره خانه ی خودم را در می آورم.

(رستم و سهراب )
رستم نشست روی سینه ی سهراب خنجرش را کشید . می خواست سینه ی پهلوان جوان را بدرد که سهراب یک سی دی به دست او داد و گفت: منو نکش، تو پدر منی، نمی خواد آنقدر تعجب کنی . اگه فکر می کنی همچین چیزی تو دنیا وجود نداره، برو این فیلم هندی رو نگاه کن. داستانش درباره ی پدر و پسریه که بعد از بیست سال همدیگر رو پیدا می کنند. مثل داستان زندگی من و تو.

(سیندرلا )
کفشش را عمدا روی پله های راهرو قصر جا گذاشت. یک هفته گذشت اما هیچ خبری از مامور شاهزاده نشد. سیندرلا که ازدواج با شاهزاده، مایوس شده بود ، در خانه تمام پسران محل یک لنگه کفش جا گذاشت ، ولی... باز هم هیچ کسی به خواستگاری او نیامد. برای همین تصمیم گرفت ، یک مغازه ترشی فروشی باز کند تا دچار افسردگی نشود.

(پینوکیو )
با عصبانیت به فرشته مهربان گفت: هرچه قدر دلم بخواهد دروغ می گویم. تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی . فرشته مهربان گفت: حالا که این طور شد الان دماغت را مثل درخت چنار دراز می کنم. پینوکیو دست همسرش را گرفت و گفت: من با یک پزشک متخصص عمل بینی ازدواج کرده ام.

(حسن کچل )
کلاه گیسش را چسباند به سرش. مادرش گفت: بگو سیب و بعد از او یک عکس انداخت. عکسش را در صفحه اول روزنامه ها چاپ کرد تا کلینیک کاشت مویی که دارد ، حسابی مشتری پیدا کند. حسن کچل دلش نمی خواست، بقیه کچل ها هم مثل او انگشت نما بشوند.

(دخترک کبریت فروش )
هوا تاریک شده بود و دخترک از سرما به خود می لرزید. می ترسید به خانه برود چون هنوز یک دانه کبریت هم نفروخته بود. دلش برای مادر و مادربزرگش تنگ شده بود. یکی از کبریت هایش را آتش زد اما نه مادرش ظاهر شد و نه مادربزرگش . کبریت های بعدی را هم آتش زد. ولی هیچ فایده ای نداشت . با عصبانیت تمام کبریت ها را آتش زد. از دور نوری تابید . دخترک با صدای بلندی فریاد زد: مادر! مادربزرگ! اما یک دفعه مرد ی با کلاه ایمنی نزدیک او آمد و گفت: دخترم آتش بازی خیلی خطرناکه! تازه ، مگه فراموش کردی که صرفه جویی کردن، هنر است!

(سفید برفی )
هفت کوتوله دور تابوت سفید برفی ، جمع شده بودند و زارزار گریه می کردند. شاهزاده با اسب سفیدش از راه رسید. خودش را الکی به گریه زد. به سفید برفی نزدیک شد. نزدیک، نزدیک تر، سرش را کنار صورت سفید برفی برد و در گوشش گفت : «همان بهتر که مردی چون من به تازگی عاشق یک دختر خوشگل تر از تو شده ام، اگر زنده می ماندی ، نمی گذاشتی به عشقم برسم. » سفید برفی ناگهان از تابوت خود بلند شد، جیغ بلندی کشید و به شاهزاده گفت: مرتیکه بی چشم و رو. پدرتو در میارم، می خوای سر من هوو بیاری، هان؟

(قیصر )
پاشنه کتونی هایش را کشید. با خوشحالی وارد خانه شد و فریاد زد: داش فرمون! داش فرمون! فرمون گفت: چیه بابا مگه سر آوردی؟ قیصر با شوق و ذوق گفت: مژده بده داداش ، مژده بده. فرمون گفت: بنال دیگه. قیصر پقی زد زیر خنده و گفت: آبجی فاطی، یکی از پسرای آقا منصور اینا رو تور کرده. فرمون گفت: بگو آماشاءالله . قیصر گفت: آماشاءالله .

کفش های قدیمی اش سالهاست که توی جا کفشی خاک می خورند. در جا کفشی باز شد. کفش ها گفتند : قیصر کجایی که غیرتتو کشتن؟!

شعر

پر زدن از دام ابریشم به من هم می­رسد

شادمانی­های بعد از غم به من هم می­رسد

برگ­ها از شاخه می­افتند و تنها می­شوند

از جدایی گرچه می­ترسم به من هم می­رسد

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم

در خیابان شاخه مریم به من هم ­می­رسد

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است

از گناه حضرت آدم به من هم می­رسد

گر چه از من هیچ کس غیر از وفاداری ندید

بی­وفایی­های عالم به من هم می­رسد

انتظار

به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم

به فکر ماه پس ابرم و هراسانم


 

چقدر طول کشید انتظار ، می ترسم

به وقت آمدنت زنده ام ؟ نمی دانم


 

به فکر پرده کشیدن ز رویت ای ماهم

که از زمان ظهورت حدودا آگاهم


 

نه ، دور نیست زیاد این زمان ظهور

ببین صدای قدمت آید از ته آهم


 

عطش برای شرب نگاهت ببین به لب هایم

همین بس است بیا و نگو نمی آیم


 

برای انتظار تو آقا توانمان رفته

برای شیعه بد است آقا ، نگو که تنهایم


پس از هزار و چند قرن هنوز می نالم

که شیفته رخ ماه و خراب آن خالم


 

ولی همین که خوب فکر می کنم شاید من

به شاخه های درخت شکفتنت کالم


 

مرا نبین که به گلشن و چمن خارم

امید آمدنت را به روی گل دارم


 

به خاطر گلها بیا بهار گلزارم

که سیصد و سیزده گل در این چمن دارم

بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی

بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی

 

سه چیز در زندگی پایدار نیستند

رویاها

موفقیت‌ها

شانس

  

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

زمان

گفتار

موقعیت

  

سه چیز در زندگی انسان را خراب می‌کنند

الکل

غرور

عصبانیت

  

سه چیز انسان‌ها را می سازند

کار سخت

صمیمیت

تعهد

  

سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند

عشق

اعتماد به نفس

دوستان

  

سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند

آرامش

امید

صداقت

  

خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

تجربه از دیروز

استفاده از امروز

امید به فردا

  

تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

حسرت دیروز

اتلاف امروز

ترس از فردا

 

نماز

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) خواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباس­هایش کثیف شد. او بلند شد،  خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباس­هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجددا زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس­هایش را عوض کرد و راهی انه خدا شد.

در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. ،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می­کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می­دهند. همین که به مسجد رسیدند مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست می­کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می­کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می­کند و مجددا همان جواب را می­شنود. مرد اول سوال می­کند که چرا او نمی­خواهد وار مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم." مرد ابتدا با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می­دهد: من شما را در ره مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده­ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده­تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

شهادت حضرت فاطمه(س)

فاطمه قصه‎گوى رنج‎هاست/ بهترین تفسیرسوز مرتضى است


فاطمه شعر داغلاله است/ قصه زهراى هجده ساله است


فاطمه آتش‎افروز دل است/ احتجاجش یككتاب كامل است


فاطمه سینه‎چاك دردهاست/ شاهد نامردىنامردهاست


فاطمه سوز دل را ساز كرد/ دفتر داغ على را باز كرد


فاطمه ماه گل افشردن است/ فتح باب تازیانه خوردن است


فاطمه قفل غم را شد كلید/ چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

 

سعی کن دریا باشی تا یه لیوان آب

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "


پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب" 

داستان

حسنک کجایی... گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی...؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدتهای زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنک را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس درحال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اماحوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

...

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است

فقط

اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،

قشنگ اين است که مهم باشی!

حتي برای يک نفر

·مهم نيست شير باشی يا آهو

مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق...

كه عشق می داند آئين بزرگ كردنت را

· بگذارعشق خاصيت تو باشد

نه رابطه خاص تو باکسی

· موفقيت پيش رفتن است
نه

به نقطه ي پايان رسيدن

· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي، آسمان در توست

...

مدتی پیش در المپیک سیاتل  9ورزشکار دو و میدانی که هر کدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا روحی بودند، روی خط شروع مسابقه دو100 متر ایستادند، مسابقه با صدای شلیک تفنگ شروع شد.

هیچکس، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر می­خواست که در مسابقه شرکت کند و برنده شود.

آنها در ردیف­های سه تایی شروع به دویدن کردند،پسری پایش لغزید، چند معلق زد و به زمین افتاد، شروع به گریه کرد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند. حرکت خود را کند کرده و از پشت سر به او نگاه کردند...

ایستادند و به عقب برگشتند... همگی...

دختری که دچار سندرم توان (ناتوانی ذهنی) بود کنارش نشست، او را بغل کرد و پرسید"بهتر شدی؟"

پس از آن هر 9نفر دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند.

 مهمترین چیز در زندگی کمک به سایرین برای برنده

 شدن است حتی اگر به قیمت آهسته رفتن و تغییر در

 نتیجه مسابقه­ای باشد که ما در آن شرکت داریم.

  "شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری

 خاموش نمی­شود..."

 

یادی از خاطرات

سلام

روز ثبت نام رو یادتون هست:

۱. با دیدن کوه سهند چه احساسی بهتون دست داد؟

۲. با چه کسایی و چه طوری خودتونو به کوه سهند رسوندین؟

۳.کدوم یک از همکلاسی هامونو دیدین؟

۴. اولین کسی که باهاش آشنا شدین کی بود؟

اگه فکر میکنین سوالی از همکلاسیهاتون از روز ثبت نام دارین بپرسین...

 

تعطیلی

سلام

با امید اینکه تعطیلات خوبی رو در آخر سال ۸۸ و عید ۸۹ داشته باشین

پیشنهاد میکنیم از ۱۷ فروردین کلاسای بعد از عید رو شروع کنیم.

 

لطفا همه با اسم خودشون نظر بذارن و تا عصر دوشنبه نتیجه گیری بکنیم.

زندگی

زندگي يک آرزوي دور نيست

زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن


زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند


هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را

با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست

قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست

زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست

اين تمامش ماجراي زندگيست

مسافرت

باتوجه به در پیش بودن عید نوروز و مسافرت‌های احتمالی، عزیزانی كه قصد سفر دارند باید به یك‌سری نكات پیچیده و در عین حال نپیچیده دقت كنند تا قبل از سفر از دلایل فوت احتمالی خود(دوستان اشاره می‌كنند خدای ناكرده!) باخبر شوند.

1-از آنجایی كه قرار است در راستای صداقت و روراستی با مردم، نوع هواپیماها و پروازها از همه،حتی خلبان(!) مخفی بماند، توصیه می‌كنیم شما هم اسم‌تان را برای تهیه بلیط اشتباه بدهید؛ البته در اصل ماجرا توفیری ندارد اما لااقل زهر خود را ریخته‌اید و اطلاعات غلط داده‌اید تا ناشناخته بمیرید!
2-در صورت سفرهای زمینی احتمال دارد شما از آن جمله افرادی باشید كه افتخار گذر از مكانی كه سال‌ها بعد به یكی از بزرگره‌های اساطیری تبدیل خواهد شد را داشته باشید؛ پس خودتان را بگیرید قبل از آن كه شما را بگیرند!
3-احتمالا كه نه، به‌طور حتم شما شب عیدی در بین مسیرتان با افرادی روبرو خواهید شد كه بكوب دارند كار می‌كنند تا نشان بدهند برای آسایش شما شب و روز ندارند اما اگر كمی دقت كنید به خاطر می‌آورید كه اینها شب عید پارسال هم دقیقا در همین مكان مشغول به كنده‌كاری بودند و از آن روز تا به‌حال نیم متر هم پیشرفت نكرده‌اند؛ پیشاپیش فوت اقوام‌تان به دلیل این جاده‌سازی‌های نابهنگام را تسلیت می‌گوییم و دیگر چیزی نمی‌گوییم!
4-درراستای مخفی‌كاری‌های اخیر احتمال دارد نوع غذایی كه شما قصد دارید در بین مسیر صرف كنید را از شما پنهان كنند؛ پس اگر با تكه‌ای گوشت سخت برخورد كردید نگران نشوید، گوشت الاغ یك‌مقداری سفت است!
5-حالا كه تا اینجا ما را همراهی كردید اجازه بدهید یك نكته خیلی مهم را خدمت‌تان عرض كنیم كه پیش از این جایی نگفته‌ایم...،نه،اجازه بدهید ناگفته بماند، این‌جوری لذتش بیشتر است!
6-از ما دلخور نشوید كه چرا نگفتیم، قرار است امسال همه چیز مخفیانه به پایان برسد، انشاا... سال بعد یادآوری كنید حتما می‌گوییم... خب شاید هم حتما نگوییم... حالا بگذارید ببینیم سالم برمی‌گردید! اصلا شما چرا این‌قدرامیدوار هستید؟!
7-همه اینها را شوخی كردیم. شما به سلامتی می‌روید و به سلامت هم برمی‌گردید و هیچ مشكلی هم پیش نمی‌آید و نهایتا از تعجب می‌میرید! همان‌طور كه می‌بینید انتخاب با خودتان است!

تبریک

۲اسفند

 روز زبان مادری

                                                                                        مبارک

به زبان مادری خودم:

" اسفندین ایکیسی آنا دیلی گونون تبریک دییرم"

خبر

سلام همکلاسی ها

من هیچ مسئولیتی در قبال نظرات مهندس شیمی ندارم

 چون همه به غیر از من با این اسم نظر میذارن.

فرق مدیریت ایران با غرب (طنز)

غرب: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود.

ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.


غرب:
مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند.

ایران:
عشق به خدمت مانع از استعفا میشود.

غرب: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.

ایران:
افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است.


غرب:
برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند.

ایران:
برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود.


غرب: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.

ایران:
یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.


غرب:
اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود.

ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد.

ادامه نوشته

بالون های زیبا و دیدنی

 

 

ادامه نوشته