بدیهه سرایی های بهار

 

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند. 

 امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

 

و بهار اینچنین سرود :

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست

سپس واژه های :

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود :

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید ا نو ا ر

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار  

و در آخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود :

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

 

بهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید :

آینه ، اره ، کفش ، غوره  

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت!



امام زاده دبجیتالی

بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه خویش را دور بریزند و دوباره بیاموزند.       "الوین تافلر"

خدایا

خدا يا هدايتم كن زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.


خدا هدايتم كن كه ظلم نكنم زيرا ميدانم ظلم چه گناهي است.


خدايا نگذار دروغ بگويم زيرا دروغ ظلم بزرگي است.

خدايا محتاجم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

 خدايا دلم از ظلم و ستم گرفته است ترا بعدالتت سوگند ميدهم كه مرا در 

 زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.

 خدايا ميخواهم فقيري بينياز باشم كه جاذبه هاي مادي زندگي مرا از زيبايي

و عظمت تو غافل نگرداند.

 

 


زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ.

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست كه لبه طاقچه عادت از ياد من و تو برود.


زندگي جذب ي دستي كه مي چيند.


زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

 

داستان .....

<<یک داستان جالب>>

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.

خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

خدایا...

خدایا ...
چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی ...
در خود می پیچم و بغض می کنم .
چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...
خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...
خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...
به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
پرواز و روشنایی را ...
تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...
ای خدای بزرگ ...
ای خدای متعال ...
و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...
آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...
من درمانده تشنۀ محبّت توام ...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...
تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...
خدایا ...
ای خدای بزرگ و مهربان ...
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...
و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...
می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...
از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند ...
خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...
دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...
و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ... یا ارحم راحمین ...

رنگین پوست کیست؟

 
وقتی به دنیا می آیم "سیاهم"، وقتی بزرگ می شوم "سیاهم"، وقتی میرم زیر آفتاب "سیاهم"، وقتی می ترسم "سیاهم"، وقتی مریض میشوم "سیاهم" و وقتی میمیرم هنوز "سیاهم" ......ولی تو.....

ولی تو آدم سفید:

وقتی به دنیا می آیی "صورتی ای"، وقتی بزرگ می شی"سفیدی"، وقتی میری زیر آفتاب "قرمزی"، وقتی سردت میشه "آبی ای"،  وقتی می ترسی"زردی"، وقتی مریض میشی "سبزی" و وقتی میمیری "خاکستری ای"

 و تو به من می گی رنگین پوست

....

تو هم میتوانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست و آنچه تو می خواهی باشد

وقتی شرمسار گذشته ی خویشی یا وقتی نگران آینده نامعلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی

آنوقت رنج را تجربه می کنی،خود را بیمار می کنی و نا شادمان هستی

بدان گذشته تو زمان حال بوده است و آینده ات زمان حال خواهد بود

پس زمان حال تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی.

"هدیه ارزشمند،اسپنسر جانسون،ترجمه دل آرا قهرمان"

خدا...

 
ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست،تا به حال چند بار از خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟که چقدر همه چیز خوب است؟

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست،زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما......

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست.

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد،  به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم ،  به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد

شهادت حضرت فاطمه(س)

فاطمه قصه‎گوى رنج‎هاست/ بهترین تفسیرسوز مرتضى است


فاطمه شعر داغلاله است/ قصه زهراى هجده ساله است


فاطمه آتش‎افروز دل است/ احتجاجش یككتاب كامل است


فاطمه سینه‎چاك دردهاست/ شاهد نامردىنامردهاست


فاطمه سوز دل را ساز كرد/ دفتر داغ على را باز كرد


فاطمه ماه گل افشردن است/ فتح باب تازیانه خوردن است


فاطمه قفل غم را شد كلید/ چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

 

درد دل...


وقتي كه دلگير و تنها مي شي ؛ وقتي خسته و بي پناهي . وقتي از دست هيچ كس كاري بر نمي يايد.

وقتي شب زودتر از هميشه مي ري بخوابي تا سرت رو توي با لشت كه به سفيدي و نرمي ابر هاست فرو كني و هق و هق گريه كني و دلت خالي بشه . وقتي دلت ميخواد كه روي بلند ترين قله دنيا بنشيني و از

اون بالا همه چيز رو نگاه كني . وقتي دلت ميخواد كه روي ابر ها بشيني و مثل يه قاليچه پرنده با هاش

اين ورواون ور بري .

وقتي دلت مي خواد پنجره اتاقت رو كه باز مي كني رو به يه دريا آبي باشه . وقتي دلت مي خواد توي يه جنگل سبز تنها قدم بزني . وقتي كه هيچ كدوم از اين وقتي ها برات شدني نيست

فقط و فقط يه چيزه كه آرومت ميكنه . ...جانمازت.... كه پر از گل هاي ياس سفيد و خوشبوست . وقتي جانمازت رو باز مي كني بوي خوبش تمام اتاقت رو پر مي كنه . اون لحظه است كه يه چيز بهت

قوت قلب ميده و آرومت مي كنه :

خداست
..خــــدا... خــــــــــدا.... خـــــــــــــــدا...

بغض تنهایی من

فلک کور است

دل شوریده در گور است
صدای خنده وآواز می آید
ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می سوزد
نمی دانم چرا تنگ است می ترسم
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
و با خودآهسته زیرلب میگویم: خدایاترس من از چیست؟  عروس جشن امشب  کیست؟
صدای همهمه با صدای شیخ عاقد میشود خاموش
صدای شیخ می آید:وکیلم من؟جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنای بله می آید
ومردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدا از اوست/صدای آشنا از اوست
دلم در سینه می افتد
برای مدتی ساکت/برای مدتی خاموش
و ناگه نعره ای درکوچه می پیچد
مبارک نیست مبارک نیست
بگو ییدم دروغ است آنچه بشنیدم/دروغ است آنچه فهمیدم
ولی صدایم در ساز میمیرد
ودامادش چه سر خوش از عزیزم بوسه میگیرد
فلک کور است/خدای مهربان در این زمان دور است
خدای من چه کس میگوید اینسان ساکت و آرام بنشیند؟
اگر مردم نمی دانند تو ای نا دیده میدانی
همین دختر که امشب بله میگوید
عروسی که ره به سوی حجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس حجله گاه ماست
چه شد آن عهد وپیمانش؟
کجا رفت ان قسم هایش؟
که یعنی عهد وپیمان هیچ؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها / اشکها / حتی خدا هم هیچ؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
خدایا آیا این صحنه می بینی و خاموشی؟
من امشب از خدا رنجور رنجورم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بر دارید"بر بالین این بیمار بگذارید
من امشب از همه بیزار بیزارم
مرا تنهای تنها با خدای خویش بگذارید
شما آخر نمی دانید!عروسی را که سوی حجله می رانید
تا دیروز عزیزم بود"همین دیشب کنارم بود
درآغوش قرارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند؟
همین فردا اگر خورشید پر گیرد"دلم تا اوج دلتنگی دوباره بال می گیرد
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا این آسمان امشب نمی بارد؟
برای گریه کردن یک بهانه لازم است
این هم بهانه!پس چه می خواهد؟
فلک کور است دلم بیمار ورنجور است
چرا؟چرا مردم ره آن خانه را به شوق می پویند؟
در آن خانه بجز نفرت چه می جویند؟
بمیرند آن کسانی که امشب مبارک باد میگویند
به عشق وعاشقی سوگند"که امشب را مبارک نیست
خداوندا عروسم شاد وخندان است
درو دیوارشان امشب چراغان است
ولی ای کاش میگفتی به دامادش""نو عروسش با کسی هم عهد وپیمان است
من امشب سخت بیمارم//من امشب از خودم"ازچرخ گردون"ازهمه بیزار بیزارم

تو به من خندیدی...

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه کنان  غرق اين پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت ؟!!!

 
جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق 
من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
ونمي دانستي
باغبان
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را  خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو  تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان  غرق اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت ؟!!!

ناامیدم نگاهم به خدا...

خداوندا...

خداوندا تو در قرآن جاويدان هزاران وعده ها دادي


 توگفتي نامردان بهشتي را نمي بينند


ولي من ديده ام نامرد،


مرداني که از خون رگ مردان عالم


کاخ ها ساختند


خداوندا اگر مردانگي اين است


به نامردي مردانت قسم اگر...


دستم به قرآنت بيالايم... !!!

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

 

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شب داد آمد و بیداد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

ادامه نوشته

سعی کن دریا باشی تا یه لیوان آب

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "


پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب" 

طنز

یک وزیری داخل ماشین نشست

کیف و گوشی دفتر و دستک بدست

کم کمک با شوفرش دمساز شد



باب صحبت بین آن دو باز شد

آن وزیر از ارز با رانده گفت

شوفر از گاز و کلاچ و دنده گفت

شوفر از فرسایش لاستیک گفت

شیخ از پیمان آتلانتیک گفت


ادامه نوشته

خواص میوه ها


KIWI: Tiny but mighty.

This is a good source of potassium, magnesium,

vitamin E & fiber.

Its vitamin C content is twice that of an orange.

کيوي: ميوه کوچک اما بسيار مقوي

اين ميوه منبع خوبي از پتاسيم، منيزيم، ويتامين اي و فيبر است

حجم ويتامين سي اين ميوه دوبرابر حجم ويتامين سي پرتقال است   

ادامه نوشته

سری کمیک های گارفیلد

معرفی گارفیلد و شخصیت ها

                                                                

ادامه نوشته

غرور

سالها پيش به من مي گفتي

كه مرا هيچ دوست مي داري 

گونه ام گرم شد ز سرخي شرم

شاد و سر مست گفتمت آري

باز ديروز جهد مي كردي

تا زعهد قديم ياد آرم

سرد و بي اعتنا تو را گفتم

كه دگر دوستت نمي دارم

ذره هاي تنم فغان كردند

كه خدا را دروغ مي گويد

جز تو كامي ز كس نمي خواهد

جز تو ياري ز كس نمي جويد

دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم كشد به بيماري

گر چه مي دانم اين حقيقت را

كه دگر دوستم نمي داري

 

دکتر علی شریعتی

وقتی...

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او رادوست داشتم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من اغاز شدم

وچه سخت است...

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن...

(دکتر علی شریعتی)

 

دعای بچه ها در سال 89

آمین بگویید

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

ادامه نوشته

معما....

سلام دوستان عزیزم : به معماهای زیر با ذکر شماره  جواب دهید..........

۱-فرض کنید در جایی گرفتار شده اید به شما میگویند یك جمله بگو اگر راست باشد كباب خواهی شد و اگر دروغ باشد آب پز خواهی شد .چه جمله ای خواهید گفت؟

 

۲-به جای هر یك از حروف چه عددی قرار دهیم تا عمل تساوی برقرار باشد؟

Dcba=4*abcd

 

۳-در دو اتاق مجزا در یکی سه لامپ 100 و 200 و 300 واتی در کنار هم وجود داره و در دیگری سه کلید که هر کدام از کلیدها مربوط به یک لامپ است ولی ترتیب کلیدها مشخص نیست چگونه میتوان با یک بار رفتن به اتاق لامپها ترتیب کلیدها را مشخص کرد ؟ در ضمن هیچ وسیله ای و هیچکس همراه شما و در اتاقها نیست .

 

۴-10 كیسه داریم . در هر كیسه 10 مهره است . همه مهره ها 10 گرمی هستند . فقط یكی از كیسه ها حاوی مهره های 9 گرمی است . با یك ترازو و فقط با یكبار وزن كردن چگونه می توان كیسه ای كه مهره هایش 9 گرمی است را تشخیص داد؟

 

۵-یک شخص  کر و لال میخواهد مسواک بخرد. با در آوردن ادای مسواک زدن،  خواسته‌اش را به فروشنده می فهماند و موفق به خرید مسواک میشود. در همین حال شخص کوری وارد مغازه شده و میخواهد عینک آفتابی بخرد او چگونه باید فروشنده را متوجه منظور خود کند؟

ادامه نوشته

هه ر کوردم

هه ر كوردم
به ده ربه ده ری یان له مالی خوم
له خاكی عه ره ب ، له ئیران و روم
كوك و پوشته بم ، روت و ره جال بم
كوشكم ده قات بی ، ویرانه مال بم
ئازاو رزگار بم شادان و خه ندان
یان زه نجیر له مل له سوچی زیندان
ساغ بم جحیل بم بگرم گوی سوانان
یان زار و نه زار له نه خوش خانان
دانیشم له سه ر ته ختی خونكاری
یان له كولانان بكه م هه ژاری
كوردم و له ریی كورد و كوردستان
سه ر له پیناوم گیان له سه ر ده ستان
به كوردی ده ژیم به كوردی ده مرم
به كوردی دیده م وه رامی قه برم
به كوردی دیسان زیندو ده بمه وه
له و دونیاش بو كورد تی هه ل ده چمه وه.
(ماموستا هه ژار)

ترجمه را در ادامه مطلب مشاهده فرمایید
ادامه نوشته

چند معمای ........

چند معمای جالب و غیر جالب...........

۱- در یک کیسه تعدادی گوی داریم .

که اگر ۲ تا ۲  تا  برداریم یکی اضافه می ماند .

اگر ۳ تا ۳ تا برداریم یکی اضافه می ماند . اگر ۴ تا ۴ تا برداریم یکی اضافه می ماند. .

اگر ۵ تا ۵ تا برداریم یکی اضافه می ماند . اگر ۶ تا ۶ تا برداریم یکی اضافه می ماند.

ولی اگر ۷ تا ۷ تا برداریم چیزی اضافه نمی ماند.

تعداد گوی ها؟

 

۲- یک اتوبوس که حاوی ۵۰ نفر مسافر است. از دانشگاه به تبریز حرکت می کند.

در ایستگاه اول ۵ نفر پیاده و ۲ نفر سوار میشن. در ایستگاه دوم ۳ نفر سوار و ۵ نفر پیاده میشن

در ایستگاه سوم کسی پیاده نمیشه اما ۴ نفر سوار میشن. و در ایستگاه آخر همه پیاده میشن.

چند نفر در ماشین مونده و چند نفر در ایستگاه آخر پیاده میشن؟